أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

129

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

مردى بود از عاديان « 1 » كى به هود ايمان آورده بود و نام او يهودا « 2 » بود ، و در كتب شيث پيغامبر « 3 » قصه « 4 » و حال يوسف « 5 » و جور برادران او « 6 » خوانده بود ، عاشق « 7 » اوصاف و اخلاق و صدق و حلم يوسف « 8 » گشته بود ، و دعاء او مستجاب « 9 » بود . يك روز دست « 10 » برداشت و گفت : بار خدايا مرا « 11 » ديدار آن « 12 » يوسف كرامت كن . حق تعالى به دو خطاب كرد كى بدان « 13 » چاه رو كى شدّاد عاد كنده است ، و در قعر آن چاه مىباش و مرا مىپرست ، تا روزگار يوسف درآيد ، ما او را به نزد تو فرستيم . « 14 » هزار و دويست سال در قعر آن چاه عبادت مىكرد ، و ملك تعالى قنديلى « 15 » از نور بالاى « 16 » سر او آويخته بود ، و درختى از آن « 17 » انار در پيش او پديد « 18 » آورده بود . هر روز « 19 » انارى مىخوردى و « 20 » عبادت مىكردى خداى را « 21 » ، تا آن روز كى يوسف را بدان « 22 » چاه « 23 » انداختند ، او بر جست و يوسف را بر گرفت « 24 » و روى را به روى او بماليد « 25 » و گفت : « و اطول شوقا . » « 26 » دراز روزگارا كى در انتظار تو بوديم . برادران تو اگر بر تو ستم كردند ، خدا ايشان را توبه دهاد ، كى جراحت دل ما را به ديدار تو مرهم كردند . « استودعك اللّه يا يوسف . » مقصود خود يافتم و به خدايت « 27 » سپردم و رفتم ، نفسى بركشيد « 28 » و جان بداد . لطيفه : آنك در انتظار مخلوقى بنشست ، اگر چه مدت « 29 » فراقش دراز كشيد ، آخر هم آن مدتش « 30 » بسر آمد و هم « 31 » آن فرقت را گذر آمد و گل « 32 » اميدش ببر « 33 »

--> ( 1 ) - « از عاديان » ندارد ( 2 ) - هود ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - داستان ( 5 ) - + خوانده بود ( 6 ) - + يوسف بر يوسف ( 7 ) - خواهان ( 8 ) - او ( 9 ) - مستجاب‌الدعوه ( 10 ) - + دعا ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - به آن ( 14 ) - + اين مرد ( 15 ) - در متن : قندلى ( 16 ) - بر بالاى ( 17 ) - « از آن » ندارد ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - + از آن درخت ( 20 ) - + خداى را ( 21 ) - « خداى را » ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - به چاه ( 24 ) - در برگرفت و در كنار خودش نشاند ( 25 ) - مىماليد ( 26 ) - شوقاه ( 27 ) - به خداوندت ( 28 ) - سه نفس بزد ( 29 ) - + انتظار ( 30 ) - مدت تيمارش ( 31 ) - ندارد ( 32 ) - ندارد ( 33 ) - اميد او بر